تبليغاتX
† ˙·▪●ღخودم هستم ღ●▪·˙†
تک تک گام های بلندی که بر می دارم ...

 

اندکی از گرد و غبار ذهنم را که مدفون کرده در هوا می پراکند ...

 

دگر اگر نتوانم گامی بردارم چه می شود ..!.. ؟

 

آیا این جسمم است که دفن شده ؟

 

یا خاطرات ..!..

 

ای کاش نا باوری ها بود ..!..

+ نوشته شده در ساعت توسط m.i.x.e.t |


هرکسی راز دلش را فاش گفت...

 

در همان دم تیشه بر احساس کرد...

 

هر کسی پینه دلی را خوار کرد...

 

خوار شد از خوار گل بی تاب تر...

 

من که می گویم من هستم ای رفیق...

 

بینشم از دیده ام جاری تر است...

 

هر که با باد خزان دوستی کند...

 

کار او از خفتگان راحت تر است ..!..

+ نوشته شده در ساعت توسط m.i.x.e.t |


فریاد نمی زنم ...

 

سنگینی خاطره ها از پیشروی من می کاهند...

 

آشوب نمی کنم ...

 

زیبایی باور ها مرا با خود می کشانند ...

 

قدرتی برای ایستا در مقابل ثانیه ها را ندارم...

 

گویا قدرت همگام شدن با زمان را در خود می بینم ..!..

+ نوشته شده در ساعت توسط m.i.x.e.t |


دگر حسّ همان سگی را که گویی ول میگرددو ...

 

ضربه های پولادین ناشی از ترحم ...

 

حیواناتی که حتی خود را نمی شناسند ...

 

ولی در جسم انسانی ،  زندانی ابدی هستند ...

 

را میتوانم حس کنم ..!..

 

+ نوشته شده در ساعت توسط m.i.x.e.t |


 

یاد آن روز های برفی ...

 

در جست و جوی رد پایی ...

 

که بتواند مرا به خود بشناساند ...

 

و معنا حقیقی جاودانگی را ...

 

در تک سکوتی غمگین ، به من هدیه دهد...

 

تا غرق در برف های گل آلود نشوم...

 

نمی گویم بخیر ..!..

 

بلکه به باد هدیه می دهم ...

 

تا او مرا بشناسد...

+ نوشته شده در ساعت توسط m.i.x.e.t |


برگ های پاییزی نرم شده اند ...

 

و با دهای پاییزی گرم ...

 

ستاره در قلب خود فانوس ندارد ...

 

ولی وجودش پر التهاب است ..!..

+ نوشته شده در ساعت توسط m.i.x.e.t


خسته  از افکارم و ....

تنها  در شب ها ...

سایه ایست زمزمه میکند :

بی فایده است ...

رهایش کن ...

نمی فهمم چه می گوید ...

زیرا صدایی نمانده ست  ..!..

 

+ نوشته شده در ساعت توسط m.i.x.e.t


شانه هایم حس میکنم...

جسم سوار بر ابر ...

و روح زندانی در پای ابر...

کدام را ها کنم ..!.. (؟)

+ نوشته شده در ساعت توسط m.i.x.e.t


من هستم که میفهمم ...

درک می کنم...

میدانم ، و میخواهم ...

اما تو در سایه ی تک درختی غرق شدی ...

و لذت کوچک خنکی را ...

به برتری صدای باران...

ترجیح دادی و من ..!..

+ نوشته شده در ساعت توسط m.i.x.e.t


 این رسم زیستن نیست ...

  که لحظه ها با تو هستند ...

 و ثانیه ها دور از تو ...

میخواهیم ، نمیگوییم ...

اما می توانیم..!..

+ نوشته شده در ساعت توسط m.i.x.e.t


    این ثانیه ها هستند ...

   که لحظات خوشی  ...

    را برایمان فراهم میکنند ...

    ; پس , دقایق را غنیمت شماریم..!..    

                                            

 

+ نوشته شده در ساعت توسط m.i.x.e.t


 سنگینی خاطره ها بی وزنم کرده است ....

می توانم بروم ...

می مانم ...

می جنگم..

بدست می آورم...

من..!..

+ نوشته شده در ساعت توسط m.i.x.e.t


در نبودت با تو هستم ....

و همراهت در تو ام...

میخواهم و میتوانم که باشم ..!..

 

+ نوشته شده در ساعت توسط m.i.x.e.t


غرق در سکوتم ...

 در دلی خروشان اورا میخوانم...

حالم نمی پرسد ...

تصمیم میگیرم ...

منتظر شروعم ...!...

+ نوشته شده در ساعت توسط m.i.x.e.t


+ نوشته شده در ساعت توسط m.i.x.e.t