اندکی از گرد و غبار ذهنم را که مدفون کرده در هوا می پراکند ...
دگر اگر نتوانم گامی بردارم چه می شود ..!.. ؟
آیا این جسمم است که دفن شده ؟
یا خاطرات ..!..
ای کاش نا باوری ها بود ..!..
سنگینی خاطره ها از پیشروی من می کاهند...
آشوب نمی کنم ...
زیبایی باور ها مرا با خود می کشانند ...
قدرتی برای ایستا در مقابل ثانیه ها را ندارم...
گویا قدرت همگام شدن با زمان را در خود می بینم ..!..
ضربه های پولادین ناشی از ترحم ...
حیواناتی که حتی خود را نمی شناسند ...
ولی در جسم انسانی ، زندانی ابدی هستند ...
را میتوانم حس کنم ..!..
یاد آن روز های برفی ...
در جست و جوی رد پایی ...
که بتواند مرا به خود بشناساند ...
و معنا حقیقی جاودانگی را ...
در تک سکوتی غمگین ، به من هدیه دهد...
تا غرق در برف های گل آلود نشوم...
نمی گویم بخیر ..!..
بلکه به باد هدیه می دهم ...
تا او مرا بشناسد...
و با دهای پاییزی گرم ...
ستاره در قلب خود فانوس ندارد ...
ولی وجودش پر التهاب است ..!..
تنها در شب ها ...
سایه ایست زمزمه میکند :
بی فایده است ...
رهایش کن ...
نمی فهمم چه می گوید ...
زیرا صدایی نمانده ست ..!..
درک می کنم...
میدانم ، و میخواهم ...
اما تو در سایه ی تک درختی غرق شدی ...
و لذت کوچک خنکی را ...
به برتری صدای باران...
ترجیح دادی و من ..!..
که لحظه ها با تو هستند ...
و ثانیه ها دور از تو ...
میخواهیم ، نمیگوییم ...
اما می توانیم..!..
که لحظات خوشی ...
را برایمان فراهم میکنند ...
; پس , دقایق را غنیمت شماریم..!..
می توانم بروم ...
می مانم ...
می جنگم..
بدست می آورم...
من..!..
و همراهت در تو ام...
میخواهم و میتوانم که باشم ..!..
در دلی خروشان اورا میخوانم...
حالم نمی پرسد ...
تصمیم میگیرم ...
منتظر شروعم ...!...
